تبليغاتX
کنج اتاق...

کنج اتاق...

I DONT KNOW WHY ?

اگه برف مي دونست کره خاکي و آدماش اينقدر کثيفند, هنگام فرود اومدن لباس سفيد نمي پوشي.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت   توسط مبهم  | 

مسخره...

زندگی یک پشت صحنه مسخره و احمقانه است از یک فیلم بسیار بسیار جدی...................سرنوشت سه بار بهت دروغ میگه: اولین بار وقتی به دنیات میاره دومین بار وقتی عاشقت میکنه سومین بار هم زندگی را ازت میگیره تا بفهمی همش خواب بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده میکنن ولی اصلا نگات نمیکنن, سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن...

 

                                                       

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط مبهم  | 

دپ نیستم...حقیقت رو می گم...

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد ... خبري از دل پر درد گل ياس نداشت ... بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت   توسط مبهم  | 

جمله ی روز تولد...

ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط مبهم  | 

او یک فرشته بود...

 نيكولو  پاگانینی متولد ۵ آبان اكتبر ۱۷۸۲:

 

    پاگانيني عادت داشت قطعه هاي سخت  بنويسد و روزها وقت مي گذاشت تا آنها را بنوازد. هنوز مه قطعاتي از او باقي مانده كه هيچ ويولن نوازي نمي تواند بنوازد...نه فقط ويولن نواز ها بلكه گيتاريست ها هم وقتي خيلي حرفه اي مي شوند براي تمرين هاي پيشرفته ، كاپريس هاي نوشته شده توسط او را مي نوازند... هيچ كس شك ندارد پاگانيني يك نابغه بود،البته نابغه اي كه فقط براي يك ساز مي نوشت...از همان كودكي وقتي پدرش  كه نوازنده ي دوره گردي بود نيكولوي 5 ساله رو گرسنه در اتاق حبس مي كرد تا اتود هايش را درست بزند هم معلوم بود نابغه است.

 

  كوستا كه از استادانش بود اعتراف ميكرد كه چيزي براي ياد دادن به او ندارد...در 15 سالگي كسي در نواختن نمي توانست با او رقابت كند.

 

   پاگانيني سبك خاصي در نوازندگيش نداشت ولي آن قدر اين هنر رو جلو برد كه تاريخ ويولن را با قبل و بعد از پاگانيني تقسيم مي كنند.

    خوب است بدانيد كه پاگانيني سرطان حنجره داشت و سالهاي آخر عمرش به جاي حرف زدن ساز ميزد.مي گويند قبل از مرگش بداهه نوازيهايي انقدر وحشيانه مي كرده كه همه مي گفتند پاگانيني آدم نيست...و همه آرزوي شنيدنش را داشتند.

 واقعا کهآابانیا همشون یه پا نابغه اند...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط مبهم  | 

طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.

                                                                                                                  فيثاغورث

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط مبهم  | 

 كسی چه می‌داند؛ شاید این جهان جهنّم سیّاره‌ای دیگر باشد.

                                                                                       " آلدس هالسكی"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

بر باد رفته...

باران.خاک .بو

شمع. اشک.نور

برف.سرد.کوه

من.تو.آغوش

کوه.سرد.کوچ

راه .پا.سوسو

عشق.لب.مو

خدا.رب .رود

گرم.چای.دود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

سرسره

 می دونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چیه؟ می خوان از بچگی به ادم یاد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

مبارزه ي بي امان با تاريك انديشي...

يك درفش يك دين يك زبان...

با فشار خانواده ملا ميشود اما بعد از چندي  سراغ علوم مدرن رفته به اين تر تيب مدافع اصلي لاييسيته و عرفي كردن نهاد هاي جامعه مي شود.

بله امروز روز اوست...كسي كه موممين و توده ي جامعه بر اثر حماقت هايي كه هنوز ادامه دارند با او و عقايد انسانيش مخالف بودند...و علت در افتادن اين قشر احمق همين بود كه او انتقاد ميكرد از دين...او معتقد به دين منتطبق برعقل بود...

با خرافات در افتاد...به خصوص شيعه كه كه با كمي انتقاد تمام ان فرو ميريزد...

سوالاتي مطرح مي كرد درباره ي شيعه...از آن گذشته تمام زندگي او در جهت واقعيت بخشيدن به ايده هاي جنبش مشروطه خواهي  ميگذشت و از مانعي كه دين در راه پيشرفت علوم مدرن و قانونمندي جامعه ايجاد ميكند مطلع بود...

و اما يكي از سوالات او در زمينه ي تشيع اين بود كه چطور ميشود پيامبري از 40 سالگي پاك شده باشد و بقيه ي امامان همگي از بدو تولد پاك و معصوم!

قمه زني يا سينه زني چه خاصيتي دارد؟

اما كاملا واضح است كه تشيع بدون خرافات معنا ندارد...

همين پايبنديها باعث مخالفت و سرانجام قتل او توسط آخوند " نواب صفوي "از گروه فداييان اسلام شد!

كسروي به ولايت دين داران اعتقادي نداشت و با آنها كه به نام دين مدعي  اداره ي امور جامعه بودند مخالف بود...

كسروي...سوفي گري و شاعري را مضر ميدانست در نتيجه روشنفكران هم جز مخالفان او شدند!

اما كسروي پيروان خود را داشت...كه از قشر تحصيل كرده و متوسط جامعه ي آن دوره بودند...اما موافقان جرات آشكار كردن دفاع از او را نداشتند...

و اما مسايلي كه درباره ي وحدت ملي ايرانيان و خطر از هم پاشيده شدن و تفرقه را مطرح مي كرد همچنان از فعليتي آشكار بر خوردار است.

او دركتاب خود " جنبش مشروطه ايران" كه كتابيست درجه اول هدفش را كه ادا كردن حق توده ي مردم است با صراحت و شرافت بيان مي كند...

كسروي با آخوند ها مخالف بود اما روحانيوني  را كه در جهت ايده هاي جنبش مشروطه فعال بودند مثل ثقةالاسلام تبريزي يا شيخ سليم و ... را تاييد مي كرد.چون اينها به خاطر ايده هاي مشروطه فعاليت مي كردند.

بعد ها اين را خود گفت كه:كساني كه در جنبش جنگيدند و فعاليت كردند نام ونشاني ازشان نماند و كسان ديگر مدعي شدند...

او براي تكان دادن مردم نقد نوشت و شديد تاخت و مثال مي آورد:كسي كه جاني را آتش ميزند اگر با ملايمت بخواهي از آن كار خطرناك بازش داري نتيجه نمي گيري .

به هر حال عوام الناس هميشه فكر مي كنند آينده هر چه باشد بهتر است و هيچ وقت از وقايعي كه بر آنها مي گذرد پند نمي گيرند.

متا سفانه هر كسي كه شهامتي براي انتقاد داشته باشد مي سوزد و دچار سر نوشت كسروي مي شود.

از آنجايي كه روخانيون به جاي حرف زدن از حذف فيزيكي افراد استفاده مي كنند...(چون اگر انتقاد را بخواهند بپذيرنداز تمام چيزي كه در جامعه ساخته اند  محرو م گشته و ساختمانشان فرو ميريزدو كار كسروي هم انتقاد بنيادين و بر پايه ي عقل بود!)

به اين ترتيب در دفتر خودش در كاخ دادگستري ترور شد...و نكته ي جالب اينجاست كه گروه مذهبي مذكور به راحتي آزاد گذاشته شدندو حكومت وقت  از ترس پايبنديهاي آميخته با بي فكري عوام كاري نمي كرد...

فتوايي كه بر ضد كسروي صادر ميشودمانند همان چيزيست كه ضد سلمان رشدي صادر شد.حكومت ايران در آن زمان دست در دست آخوند ها و بازاريهابرايش پرونده سازي كردند.

صحبت را كوتاه مي كنم انگيزه ي اين گونه مردان بر انگيختن دلاوري و غيرت مردم ايران بودو مبارزه ي بي امان با تاريك انديشي.

روحش شاد.

"حكومت از ان مردم است و به نام مردم كسي نمي تواند بر مردم استبداد بر پاكند."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

باز هم سهراب...

شايد آن روز که سهراب نوشت : (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست............

اینم واسه روی گل اونایی که گفته بودن از سهراب بازم بگو...

اكثر دوستايي كه همپاي من بودن تو اين مدت...بچه محل من بودن ...فكر كنم فهميده باشن كه بيشترين غم من از يك حس خفگي ناشي ميشه...زندگي براي من مثل گل پيچكي شده كه هر روز تنگ تر ميشه به بدنم...

 اينو از روز اول رفتن به دانشكده يا سكوتهاي جانفرساي مجسمه هاي آدمفروش كه در بين ما هستن ميتوان فهميد...

وقتي كسي نميبيندت...وقتي هر چه قدر زور ميزني نميتوني به حس غريب نابودي تدريجي و تنهايي جدا نشدنيت غلبه كني...ديگه حتي اين نوشتنهام بي فايده ميشه...!!!

بغزم نمي تركه ...اما همين روزا مي تركه مي دونم...نزديكه !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط مبهم  | 

blind...

نمیدانم اثر عشق‌های آتشین است، یا شهوت‌هایی با حداکثر سطح تماس و بیشترین ناحیۀ ممکن آن‌هم در ملأ عام، یا ترس از افتادن است، که دخترهای بر ترکِ موتور نشسته را چنین به پسرها می‌چسباند.
هرچه هست دیدن این صحنه را خیلی دوست دارم. درست مثل یک راکون که با تمام وجودش به ساقه باریکی چسبیده باشد و مدام در باد تکان بخورد. مخصوصا وقتی دختر چشمهایش را می‌بندد، سرش را به یک طرف برمی‌گرداند و صورتش را می‌چسباند به پشت سر پارتنرش و دستهایش را هم به محکمترین شیوۀ ممکن قلاب می کند دور او!
احساس می‌کنم کافی است یک مقدار از آن قید و بست ها را شل کند تا همه چیز به طرفة‌العینی به فنا رود: عشق، شهوت و ترس!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط مبهم  | 

همیشه فكر می كردم پشت این دیوار های بلند انسان های بزرگی زندگی می كنند ولی حالا میدانم كه بلندی دیوارها به خاطر كوچكی انسان هاست...!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط مبهم  | 

لا مصب...

لامصب هرچه خوردنی ِشیرین و چرب و چیلی و سرخ کردنی با فلان سس خوشمزه و طعم دلچسب مخلوط ادویه جات ایتالیایی و سیب زمینی سرخ کرده و استیک های بریانی ِ آب دهان راه انداز و دسر و پیش غذا و پس غذا و چیزهای رنگارنگ و براق هست، می‌گویند برای سلامتی آدم مضر و خطرناک است و کافی است یک ذره از آن‌ها بچشی تا به ازای هر قاشق، سه روز و نصفی از عمرت کم شود و سکته قلبی و تصلب شرایین بگیری! و هرلحظه فرشته موت چشم انتظارت است تا همراهی‌ات کند!

در عوض، آنچه بسیار مفید است و باعث شادابی و تندرستی و سلامت جسم می‌شود، عبارت است از یک مشت غذای رنگ و رو رفتۀ آب‌پز زپرتی که مواد عمده اش را کلم، هویج، شلغم، کاهو و علف های متنوع و چند تا چیز سبزرنگ دیگر تشکیل می‌دهد با مقداری هم آب بی‌خاصیت داغ که رویش ریخته شده و حداکثر هنرشان تزیین با جعفری و شوید است که مثلاً جذاب به نظر رسد!













+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط مبهم  |